حاج ملا هادي السبزواري

36

شرح مثنوى

حَتّى يَكُونَ هُوَ المُظهِرُ لَكَ مَتى غِبتَ حَتَّى تَحتاجَ إلى دَليلٍ يَدُلُّ عَلَيكَ أو مَتى بَعُدتَ حَتّى يَكُونَ الآثارُ هِى الَّتى تُوصِلُ إلَيكَ عَمِيَت عَينٌ لا تَراكَ وَلا تَزالُ عَلَيها رَقيباً وَخَسِرَت صَفقَةُ عَبدٍ لَم تَجعَل لَه مِن حُبِّكَ نَصيباً . ( 1 ) و در حقيقت مراد به سايه عقل كل و نفس كل است كه شمس حقيقت نور آنهاست . فى الدعاء يا نُورَ كُلِّ نُورٍ . ( 2 ) و چون حال سايه و ظلّ اعنى وجود مضاف به ممكن دانسته شد حال ظلمت را بدان كه چه خواهد بود كه امكان باشد كه سلب ضرورتين است . و سلب ، عدم و ظلمت و لا شيئى است . و بعضى حكما هستند كه ز امكان مىكند اثبات واجب و همچنين حدوث و حركت و مانند اينها از ظلمات و اخفيا را دليل بر نور دانند و حال اينكه جميع اينها به نور وجود ظاهرند ( ( 118 ) ) سايه خواب آرد تو را همچون سمر * چون بر آيد شمس انشقّ القمر ن 7 1 - ك 5 1 سمر : افسانه و شب نشينان كه افسانه گويند مانند عسس و غيرهم را سمّار گويند . قال امرؤ القيس : فَقالَت سَباكَ الله إنَّك فاضِحى أَ لَستَ تَرى السَّمارَ وَالنّاسَ أحوالى و مراد به خواب آوردن سايه در حقيقت ، غفلت آوردن و در حجاب شدن از شمس حقيقت است و چون طلوع كند شمس حقيقت ، انشق القمر : يعنى انمَحى كُلُّ المُجازاتِ هر چند عقل كل باشد ، كه اقرب مجازات است به حقيقت ، كه * ( اِقْتَرَبَتِ اَلسَّاعَةُ وَاِنْشَقَّ اَلْقَمَرُ 54 : 1 . ( 3 ) ( ( 119 ) ) خود غريبى در جهان چون شمس نيست * شمس جان باقيى كش امس نيست ن 7 2 - ك 5 1 خود غريبى : يعنى عجيبى ، مخفى نماند كه نتوان شمس ظاهر گرفت ، اگر چه مصراع دوم چنين باشد كه شمس جان باقى است كو را امس نيست . چه مناسبت بين مصراعين مفقود است . و نيز غرابت محصور نيست به شمس ظاهر . و غربت به اعتبار انحصار در فرد را هر فلكى و فلكىاى دارد ، با آن كه اين توصيف حسّى ندارد بلكه انتقالى است به شمس الدين و تنزيهات بعد منافى نيست كه احكام حقيقت اهل الحقيقة را مىگيرد به اعتبار باطن ذاتشان . شمس جان باقيى كش امس نيست : به معنى افول نيست . ( ( 120 ) ) شمس در خارج اگر چه هست فرد * مىتوان هم مثل او تصوير كرد ن 7 3 - ك 5 2

--> ( 1 ) دعاى امام حسين ( ع ) در روز عرفه ، اقبال سيد بن طاوس : أ يكون لغيرك من الظهور . ( 2 ) دعاى جوشن كبير فقره ى 47 . ( 3 ) قرآن كريم ، سورهء قمر ، آيهء 1 .